
سلام زمان زيادي از آخرين آپم اينجا مي گذره ولي واقعا عاشقانه اينجا را با تمام وجودم دوست دارم انگار اينجا معبدي است كه من عاشق شدم
چقدر دوستاي خوب پيدا كردم كساني كه همه مثل خودم دلشان شكسته و سر در گريبان كه دستشان به هيچ جا بند نبود جزاينكه تاريك خانه اي بنا كنند تا حرفهاي نگفته شان در قالب نامي زيبا براي دلشكستگان
مسافر هنوزم به يادت هستم همين طور تو غروب آرزوي مهربانم ولي متاسفانه از هيچكس خبري ندارم به يادم باشيد كه نيازمند ياد و مهرباني شما هستم
خداحافظ
کلبه خاموش و تاریک
و مترود دلم .......
خداحافظ همین حالا که
خیلی تنهام همین
حالا .........
اگه دوست داشتید عضو خبرنامه وبلاگ من بشید
چی می خواستم چی شد
آرزوم این بود یه همسر و مادر مهربان باشم اصلا از کار کردن بیرون از خانه خوشم نمی اومد عشق من گلکاری و باغچه بود یه خونه با حوض و فواره یه درخت بید یه باغچه ، چمن سر سبز.............. ولی حالا کارمند با حقوق خوب هستم بهم میگن هنوز نشده کاری را به شما محول کنن و بگی سخته بگی نمی تونم فقط کار، کار ، تمام زندگیم شد کار مثل مردها صبح زود بلند شم برم سر کار ، وام بگیرم ، قسطها را سر وقت پرداخت کنم ، تو خونه چیزی کم نباشه ولی هیچکدام از اینها به درد دل من نمیخوره .................

منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفید بودم دیو قصه ها زنده شد و سراغم اومد ....................................
دلم می خواست اسممون رو روی یه درخت یادگاری بنویسم تا بعد ا زخودمون هنوز نفس بکشه که نشد ..............
دلم می خواست تو کوچه بجای اینکه بهم بگن خوشگل محله دختر سرهنگ صدام کنن عاشق این بودم که بابام سرهنگ باشه و نبود .................................
از شخصیتها از رضا شاه خیلی خوشم می اومد از قلدری از محکمیش از اینکه دست خالی پادشاه ایران شد ودر عوض از پسرش اصلا خوشم نیومد که پادشاهی را به ارث برد و نتونست نگهش داره .............. همیشه دلم می خواست یارمن ، مرد من ، عشق من ، قلدر باشه بالای حرفش کسی نتونه حرف بزنه محکم باشه وقتی بگه من میگم تموم بشه ، شک نکنم به حرفش که ممکنه دروغ بگه مردباشه و حرفش مردانه باشه و قولش دلم می خواست دل به دل همچین مردی بدهم که نشد .از مردهای ترسو و لرزونک که روی حرفشون بند نبودن بشدت متنفر بودم حرفشون و عملشون به باد هوا بند باشه صدتا قسم بخورن و صدتا حرف بزن یه ارزن ته ش مردونگی نباشه ...............
دلم می خواد مثل قدیمها بابام آواز بخونه بگه با لهجه شیرینش ( دخترا میرن مدرسه یارمن میونشون بالا بلند وچشم مسته )
یه روز یه دختر قد کوتاه برگشت بهم گفت تو سهم قد منو برداشتی نگاهش کردم ولی اون یه یار قد بلند داشت که من همیشه آرزوش را داشتم اون از ته دل می خندید با خودم گفتم پس کسی هم سهم خوشبختی منو برده که من نمی تونم از ته قلب بخندم پس بگو چرا من هیچوقت لبخند نمی زنم ..............................
تنها چیزی که تونستم انجام بدهم اینه که تو بزرگراه تا دلم می خواد آهنگهایی که دوست دارم بزار م با صدای بلند و با یه دست رانندگی کنم با دست دیگر سریع دنده عوض کنم تنها چیزی که تونستم انجام بدهم فقط همین بود ............................
دلم می خواست یه نقاش یا نویسنده و شاعر بشم نچ هیچکدوم از اینها هم نشدم .......................
همیشه عاشق مهربانی بودم ولی متوجه شدم شیرینی و مهربانی دل آدمها را میزنه باید شوری و ترشی و تلخی هم قاطی زبونت باشه چون شیرینی زود دلو میزنه..................